Wednesday, June 20

ساکن مجمع الجزایر

*. استادم یکی از روسای آمریکایی کنسرسیوم را پیدا کرده تا ازش بپرسد این ماجرا ادامه پیدا خواهد کرد یا نه؟ او هم ده دقیقه ای تند وتند حرف می زند که معنی اش می شود بله.
استادم رو به من لبخند می زند یعنی پس امکانش هست که برای سال بعد مقاله بدهی. بعد بلافاصله می گوید این آمریکایی ها آنقدر سریع حرف می زنند که کسی چیزی نمی فهمد.
*. دارم پوسترها را نگاه می کنم نزدیکم می آید و می گویید این کنفرانس اصلا چیز دندان گیری ندارد زیادی صنعتی شده و بعد راه می افتد برود توی لیست شرکت کننده ها ببیند هر کدام از کجا آمده اند، دنبال اسم شرکت های بزرگ می گردد.
*. اولین ارائه کننده بعد از ناهار یک دختر دانشجوی دکتری است که تا سپتامبر باید از کارش دفاع کند. صدای بلند گو زیادی کم است و چیز مفهومی شنیده نمی شود اما کسی هم اعتراض چندانی ندارد.
سخنران ارائه بعدی بازهمان دختر است و البته دوستش که دانشجوی سال دوم است. بعد از هر ارائه حداکثر دو نفر سوال هایی می پرسند که جواب های چندان طولانی هم ندارد.
*. بعد نوبت سرگئی است، پست داک استادم. من خوب از حرفهایش سردر می آورم چون تزش را قبلا خوانده ام و به نظرم می آید چیزهایی که می گوید با مقاله ای که چند ماه پیش توی یک ژورنال معتبر چاپ کرده فرق زیادی ندارند فقط نرم افزار شبیه ساز را عوض کرده و این دومی مال همین کنسرسیوم برگزار کننده کنفرانس است.
بعد از ارائه استادم می گوید سرگئی این کار را دو سال پیش انجام داده وحرف جدیدی برای زدن نداشت. فقط اسلایدهایش خیلی قشنگ بوند یک جور کارهنری که این روزها خیلی مد شده. استاد دیگری از کنارمان رد می شود چند جمله ای از ارائه سرگئی تعریف می کند و می رود.
**. به نظرم می رسد دنیای علم شامل هزاران جزیره بسیار کوچک است هر جزیره هم یکی دو ساکن بیشتر ندارد، دانشجوی تازه کار و گاهی هم استاد مربوطه. ادامه حیات این جزایر هم به دو قانون بستگی دارد: پروژه و مقاله.
برای اولی باید دنبال شرکت های بزرگ و پول دار باشی و برای دومی توی این کنفرانس وآن کنفرانس سرک بکشی.
گاهی هم به اهالی چند ده یا چند صد جزیره آنطرف تر برمی خوری که اتفاقا به زبان تو حرف می زنند مابقی هم همسایگان مهربانی هستند که درپاسخ حرفهایت لبخند می زنند یا جملات تکراری تحویلت می دهند بدون اینکه نشان دهند چیزی سر درنیاورده اند. کاری که توهم وظیفه داری در مقابل انجام دهی.

5 comments:

bahman said...

همه که همین را می گویند
پس چرا باز هم این همه آدم می روند دکترا بخوانند؟

BA}{AR said...

این توصیف جزیره ای را دوست داشتم.
به خصوص که بعضی وقت ها می شود جزیره سرگردانی :)

آناهیتا said...

به بهمن
چون اکثر کارهای این دنیا اشکالاتی به همین بزرگی دارند

به بهار
خیلی خوشحالم که می بینم تو هم موافقی. از سرگردانی هم که دست روی دلم نگذار

leilA said...

1-doostam oon jA ham ke mese injAst ke!!!hish ki hichi az hich seminAri sar dar nemiAre be joz AdamAyi ke kAreshoone
2-eival doostam yani tA sAl e dige to ham az in Adam bozorgA mishi??!!!

ری را said...

متاسفم که می شنوم اون طرف در بلاد کفر هم از همین خبر هاست. از اصلاح شدن اینجا کاملا نا امید شدم. ولی ما فقط یکبار زندگی می کنیم، شاید این بخشی از آرزوهای تو دوست عزیز و خیلی های دیگه باشه ( پس هرچند ایراد هم داشته باشه باید دنبالش برید) ولی درس خوندن برای من یعنی کسالت و بی حوصلگی. خسته ام از این علم! الان مثل کارمندهای بی حوصله پشت میز نشین هستم. از این قسم آدم ها این طرف زیادن. اون جا چی؟