Friday, March 14

موافقم


به شدت موافقم مریم، خیلی دلم گرفته که نبودیم و به یارانش رای ندادیم.

Saturday, February 23

این روزها

1-از صبح چند ده بار برنامه را اجرا کرده ام و هر بار باز هم تغییراتی لازم داشته، خسته ام. به اصرار همسر را قانع می کنم برویم سینما، می رویم بادبادک باز را ببینیم.
ساعت از ده گذشته که از سالن می زنیم بیرون، توی هوای سرد و مرطوب شب و در میان مهی که حسابی پایین آمده، پنج شش دقیقه ای می دویم تا تراموایی را که نزدیک می شود از دست ندهیم و مجبور نشویم بیست دقیقه ای توی ایستگاه بایستیم.
2- پشت دستم را نگاه می کنم ساعت پنج شده، از صبح مشغول پاورپوینت درست کردن و سر و سامان دادن به درس هفته آینده ام. دنبال یک جور تجدید قوا برای دو سه ساعت آینده می گردم.
توی bbc اسکار را جستجو می کنم و ده دقیقه ای بین عکس ها و خبرها می چرخم و برمی گردم سراغ اسلایدها.
3- پریشب لب تاپ را روشن گذاشته ام تا Juno و بادبادک باز و دو فیلم دیگر را که همسر خواسته به قول فرانسوی ها تله شارجه کنم.
می رسم خانه بعد از یک روز نسبتا طولانی، اما همین چند صد متر پیاده روی از ایستگاه تراموا تا خانه حسابی سر حالم آورده، هوا بوی بهار می دهد.
لب تاپ را به تلویزیون وصل می کنم و می نشینم به دیدنJuno.
4- می ترسم حس آدمی را دارم که دراگ آرام آرام در تمام سیناپس هایش ته نشین می شود....
می ترسم از اعتیاد به این زندگی، به این همه آرامش ....

Tuesday, February 12

عیدی




تا وارد اتاقشان شدم بصیم، همکار لبنانی مان پرسید دیروز عید داشتین؟
فوری گفتم نه و داشتم تو ذهنم عید های خاص شیعه را مرور می کردم که گفت خودم امروز صبح خبرش را خواندم و با سر و دست مانیتورش را نشان داد.
هنوز داشتم گیج می زدم که سارا به فارسی گفت بیست و دو بهمن را می گوید.
آمدم به تقلید از فرانسوی ها بگویم روز ملی مان بوده، دیدم این هم در دهانم نمی چرخد.
سارا گفت سالگرد انقلاب بوده.


دیدم حالا که جهانیان فکر می کنند ما عید داشتیم بیایم اینجا زودتر عیدی ام را بدهم.


پ ن : ظاهرا تقصیر هیچ کس نیست اگر این عیدی هیچ خوشحالتان نکرده.

Friday, January 18

برای تو

رویاهای نوجوانیمان یادت هست؟
گیس های بلند بافته شده ، لیوان های دسته دار بزرگ پر از چای داغ.
و سفر به معبدی که هم نام من بود و قلعه ای که تو عکسش را از روزنامه بریده بودی....
من همین ها را یادم مانده، تو چطور؟
هیچ فکرش را می کردی چند هزار روز دیرتر و چندین هزار کیلومتر دورتر؟
.
.
.
من اما گاهی این روزها ترس برم می دارد. نگرانم برای بنایی که ساختنش بیست سال طول کشیده.
گرچه آنقدز ذوق زده هستم که این نگرانی چند لحظه بیشتر دوام نیاورد.

Sunday, January 6

سال نو

طبیعی است که در این ماجرای تبدیل 2007 به 2008 هیچ حس سال جدید نداشته باشم حتی اگر یک درخت کاج مصنوعی با چندین گوی رنگی هم دو سه هفته ای عضو جدید خانه مان بوده باشد و توی صندوق پست همسایه ها هم کارت تبریک انداخته باشیم که پیرزن تنهای آپارتمان بغلی را هم کلی ذوق زده کند و البته متاسف که به خاطر آرتروز شدید دستهاش نمی تواند جوابمان را بدهد.
به هر ترتیب حس سال نو نیامد که نیامد حتی به زور ده ها ایمیل تبریک که فرستادم و گرفتم.
این دو روز آخر هم طبق معمول مشغول کارهایی بودم که قاعدتا باید به مرور در طول دو هفته تعطیلات انجام می شدند.
با رخشا و وایتکس به جان وان و گاز و سینک و خلاصه هر چه دم دستم بود افتادم، خاک چند تا گلدان را عوض کردم و برای شب عید پیاز سنبل و نرگس کاشتم. تمرین هایی که در طول ترم تحویل گرفته بودم صحیح کردم و لیست نمره ها را تایپ کردم.
و حالا که آمده ام اینجا درس فردا صبح را دوره کنم کمی حس شب سیزده بدر را دارم و سال نو، خصوصا که 5 روز دیگر، درست می شود یک سال که اینجایم.

Monday, December 10

دینگ

تصویر یک سال توی ذهنم دو صفحه موازی است، یکی بالای دیگری و هر کدام شامل یک خط راست. بالایی برای بهار و پایینی پاییز. تابستان و زمستان هم دو خط شیب دارند بین این دو صفحه.
به این ترتیب توی سرازیری تابستان به سادگی قل می خورم و در سربالایی زمستان به نفس نفس می افتم.
این تصویر از وقتی یادم می آید توی ذهنم بوده، اگرچه یکی دو سال اخیر به لطف این سیستم جدید روزشمار که درگیرش هستم و منطبق نبودن شروع فصل ها با شروع ماه ها و البته تغییرات آب و هوایی کمی این تصویر در هم ریخته.
چند روز پیش درست ابتدای هن و هن زمستان، دلزده داشتم به زمستان های گذشته فکر می کردم که یادم آمد سال پیش همین موقع چقدر منتظر بودم و داشتم لحظه ها را زیر پایم له می کردم تا زودتر بگذرند، و اگر منصف باشم اکثر شبها و روزها مشغول همین کارم.
این فقط یک دینگ بود، از این دینگ ها خوشم می آید.

Thursday, November 8

لوور کوچک در شن ها

درست همان روزهایی بود که پوتین دنیا را از سر و صدای سفرش به ایران پر کرده بود .
حدود سه هفته پیش،
معلم کلاس زبان فرانسه به عادت هر جلسه مقاله ای از یک روزنامه کپی کرده بود با عنوان Un petit Louvre dans les sables
ماجرا از این قرار است که دولت امارات تصمیم گرفته با پرداخت یک میلیارد یورو به فرانسه هر از گاه بخشی از گنجینه لوور و احتمالا دیگر موزه های پاریسی را که در انبارهایشان خاک می خورد در ابوظبی به نمایش بگذارند. (سهم لوور این میان چهارصد میلیون است) آن هم با نام لوور کوچک در بنایی که توسط یکی از معروفترین معماران فرانسوی سا خته خواهد شد.
این پروژه که یک سال از آغازش گذشته سال 2012 به بهره برداری خواهد رسید.
اگرچه مجلس و دولت ماجرا را تصویب کرده و در حال اجرایش هستند، هنوز بحث میان مخالفین وموافقین داغ است.
بعد خواندن متن که انصافا پر از کلمات قلمبه هم بود، معلممان که خودش موافق سرسخت پروژه است از بچه ها پرسید چه کسانی موافق و مخالف اند.
تعداد مخالف ها کم بود و معمولاهم علت مخالفتشان احتمال آسیب دیدن آثار تاریخی-هنری حین انتقال بود.
اما یکی از پسرهای روس کلاس در حالیکه نقشه داخل مقاله را نشان می داد گفت: من مخالفم ابوظبی خیلی نزدیک ایران است و ایران هم کشور بسیار خطرناکی است.
این پسر جزء دانشجویان جدید استادم است و بارها پیش آمده که برای کاری، از پرینت و کپی گرفته تا نیاز داشتن به یک همراه برای انجام کارهای اداری به در اتاق ما مرجعه کنند و در نبود همکاران روسم این من بوده ام که کارشان را راه انداخته ام.
درست همان روزهایی بود که پوتین دنیا را از سر و صدای سفرش به ایران پر کرده بود .